تصویر رقص یک زن عریان کشیده شد

نقّاشی عجیب و پریشان کشیده شد

 

یک جسم سرد،خالی از احساس ،بی غرور

 

نازن،کریه،زشت بدین سان کشیده شد

 

نقّاش شعر، چشم خودش خیس می شود

 

یک جفت چشم آبی گریان کشیده شد

 

حالا به روی فرش و در ذهن شعر من

 

طرح گلی درون بیابان کشیده شد

 

یک گل ،غریب توی بیابان و بی نصیب

 

از قطره ها و شرشر باران کشیده شد

 

ناگاه نام تو ،نام تو را ذکر می شوم

 

نام تو روی صورت بی جان کشیده شد

 

با صوت دل نشین صدایت درون شعر

 

سجّاده های پهن فراوان کشیده شد

 

بوی نیاز عشق دو رکعت به یاد دوست

 

بوی اذان تلاوت قرآن کشیده شد

 

راز گلی که سرخ به شعرم نشسته است

 

یا آن زنی که بی سر و سامان کشیده شد

 

نام تو میم-سین-ی-ه -...در آن فضا

 

از حلقه های دود که قلیان کشیده شد

 

این جا به روی تخت و یک حافظ و سپس

 

یک فال تلخ تا ته فنجان کشیده شد...

 

(علی قمی اویلی)

 

 

 

 

 

باران که زد

 

چکمه هایم را خیس کرد

 

گفتم

 

هوای خانه دم دارد

 

نم کشید حتّی

 

مخفی ترین ضلع جنوبی اتاقم

 

کفش هایم را

 

بخشیده ام

 

به او که مورچه های عاشق راله نمی کرد

 

فرقی نکرد

 

چشم های به رگبار نشسته ام

 

سرمه را بی آبرو کرده اند

 

سگ هم

 

پا به این خانه...نه ،

 

تنبور بزن

 

تنبور بزن

 

تنها تر از من سراغ داری؟

 

آهای

 

پشت کوچ لشکر سیاهی

 

خنده هایت به تکریر

 

مست می لرزند

 

اشتباه نکن

 

حضورم به سکته افتاده است

 

حالا می خندم

 

روی شانه های خالی ات

 

نه...اه...

 

خفه ام کردی

 

به خدا حیثیت مرگ را به بازی گرفته ای

 

بس کن

 

باشد حساب می کنم

 

در چارچوب بی کسی

 

نفسم را پرت می کنم

 

تسلیم

 

تسلیم

 

باران هنوز...

 

می دانم

 

پابرهنه لیز می خورم

 

امّا

 

قول داده

 

تنگ تر کنار روزهای من بنشیند

 

قول داده

 

قول داده...

 

(ساناز مهرگان) www.pelkhayeankaboot.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

 

وقتی از آفتاب می گذری

 

و هنوز ردّی نیست تا چشم هایت را پیدا کند

 

دیگر غروب هم غریب نواز می شود

 

وتو

 

هنوز به آفتاب نرسیده

 

شب می شوی در چشمان جغدهایی که

 

وارونه خدا را در سقف آسمان پرواز می کنند

 

این جا آخر دنیاست

 

مخابره شده از شبکه ی عنکبوتی وب

 

دیگر زمین باید کوله بارش را جمع کند

 

محاصره شده در تارهای عنکبوتی وب...

 

این جا

 

سایه ی آفتاب را

 

با تیر می زنند

 

جغدهایی که با چشمانی عنکبوت زده

 

فقط شب می بینند

 

این جا آخر زمان است...

  

(پریسا کریمی)