آژیر خطر نیست
این زوزه
آژیر خطرنیست
هرچند وضعیّت سرخ باشدو
تو نباشی
بلند صدای جنگ چندم جهانی
من وهمسرم شده باشد
و جیغ آژیری بلند شده باشد
که پناه گاه فرار می کند از من
درآپارتمانی کوچک
جیغ می کشد او
هم چنان
جیغ
آژیر
جیغ
که
شعرنان نیست
ومن فکرمی کنم...
به غلام نانوای محلّمان
فکرمی کنم
بسیار خوشبخت تر است ازمن
بی شعر ، بی قصه
بی حتّی کلمه ای شاید
وهرروزبهترینِ نان هاراسرخ می کند
باعنوان "تقدیم به همسرم"
وهمسرش،حتم دارم
تن ناز ترینِ همسرش
جیغ نمی زند
لبخند می زند
با شاخه ای گل سرخ
این که رد می شودازکنارگوشم
به من برنمی خورد
خمپاره شاید نیست
امّامی تواند ، صدای گذشتن
نخستین بشقابی باشدکه باهم
لبخندرادرآن بخش می کردیم
و حالاپرنده ای شده است
که باکلمات پخش می شود
درهمه جای این متن
پخش می شود باگل سرخ
بی چاره
مجنون که باز هم تنهاشده است
بشقاب چیزگردی است
( اگربدانید )
که درآن کلمات را پیش مهمان ها
گذاشتم
وآن ها کشف کردند
بانگاه هاشان کشف کردند
باسرتکان دادن و
مضحک ترین پوزخند جهان
کشف کردند
امیردیوانه شده است
حتم دارم بعد ازآن شب
ثبت شد نامشان
در کتاب های مکتشفین جهان
کنار کریستف کلمب
که لذّت جاذبه ی زمین را کشف کرد
وبه جای گل سرخ
تقدیم می کنم
خون سرخ پوست هارابه شما
تقدیم می کنم...
این که می شکند ، پخش می شود
بر دیوار
دیوار صوتی نیست شاید
صدای تکّه تکّه شدن لبخند ها
مهمان ها ، سرخ پوست ها
صدای تکّه تکّه شدن لیلی
صدای تکّه تکّه شدن بشقاب پرنده
می تواند باشد
و شاید صدای تکّه تکّه شدن گل هاست
که جیغ شده است
به امتداد آژیر خطر جیغ شده است
و این تمامت بشقاب
بی گل سرخ
که در برابرم احضار می شود
یادگاری از
لبخندها ومهمان ها و
سرخ پوست ها نیست
تصوّری از ابتدای
شمایل لیلی هم نیست
شاید بشقاب
مین ی بوده است بشقاب
که باید خنثی اش می کرد...
انفجارمی شود همه چیز
همه چیزانفجار می شود
همین لحظه شاید
غباری شده است
امیر برطاقچه و
پلاکی بر دیوار و
مجنون
در بشقابی که شکست
همین لحظه و
لیلی تکّه تکّه می شود
با گل سرخ...
(امیر کریمی) www.daratash.persianblog.ir
افتاده است روی همین شاخه ی چنار
یک اتٌفاق ساده ولی دور از انتظار
باور نکرده بود کسی مردن مرا
مادر به هیچ وجه نمی رفت زیر بار
هر روز می نشست کنار همین درخت
با چشم های خیس و نگاهی امیدوار
تقصیر ابر بود که اشک سیاه ریخت
هی روی چتر مادر و هی روی این مزار
چیزی شبیه صاعقه امٌا سیاه و سرد
این خاک های نم زده را می زند کنار
شاید که چتر،صاعقه،یا نه...پرنده ای
پرتاب شد به سمت همین شاخه ی چنار
مادر !قفس بساز و کمی دانه هم بپاش
دیدی که من کلاغ شدم ؟،...قار و قار وقار...
من شعر می نویسم و زن هم به اشتیاق دارد شبیه قبل غذا می پزد و چای در قوری به روی سماور بر آن اجاق قل قل که می کند به زن الهام می شود باید نشست منتظر... بعد اتّفاق افتاد توی چهره ی استخر در حیاط تصویر گر گرفته ی خورشید در محاق شد بیت آخر و زن این شعر محو شد یک قطعه شعر این طرف برگه ی طلاق... ( مصطفی موزانی )