به لیلا بگو هرزه کم تر بگوید

غزل لوث شد چیز دیگر بگوید

بگو از درختی که بر شاخه هایش

کلاغی است شکل کبوتر بگوید

به صف ایستاده اند قدّاره بندان

بگو تا برادر برادر بگوید

برادر!برادر که رفته است مادر!

بگو از دل خون مادر بگوید

بگو تا به خون خواهی اش گر بگیرد

پدر کو که از پشت و خنجر بگوید

بگو درد کوچه تمامی ندارد

اگرچه دو صد باره از سر بگوید

من این قصّه را بارها گفته بودم

دلم خواست یک بار دختر بگوید

ولی نه...نه شایدکه از من برنجد

بگو هرزه ها را مکرّر بگوید...

(مصیّب رضوی زاده)

 

  

مانند یک هیولا

روزها را گاز می زنم

"دوست دارم امروز همین طور که هست زیبا باشد"

عصر جمعه

با بی حوصلگی

پس مانده ی هفته های قبل راآب می گیرم

آه

چه قدر حال می دهد

پس از یک نوشیدنی تلخ

کپه ی مرگمان را بگذاریم روی جمعه و دراز بکشیم...

(نریمان رییسی)

 

 

 

از پشت باجه ی بلیط فروشی

 شروع می شود

یک مسافر

ایستگاه

یک رهگذر

و یک اتوبوس عشق

 حالم بد است

کارم به جایی کشیده

که پشت بلیط شعر می نویسم

پشت بلیط شعر می خوانم

و می گریم

پشت بلیطی که هیچ گاه

هیچ گاه...

آخر کدام اتوبوس؟

کدام باجه؟

دنبال بلیط می روم

تمام اسفند را

باجه به باجه

معشوق من با یک بلیط اسفند می آید

خسته می شوم

از صف بلند بلیطی که نیست

یادتان باشد

بدون بلیط

و باز هم بدون بلیط

تو آن طرف شیشه

من این طرف

شیشه اشک می ریخت

اتوبوس رفتنش گرفته بود

اسفند در باجه ها ته کشید

من منتظر بودم

فردا بلیط های جدید می آیند...

(سیّدمهدی موسوی)  www.taraneyema.persianblog.ir