![]() |
![]() |
|
| " انجمن ادبی نوشهر " |
|
. . .
- همیشه ترینمـ پیلاپو بود.
- به خودمـ قول داده بودمـ از تک تک بچّه های انجمن که مایلن این جا شعر بذارمـ ، خوشحالمـ که به قولمـ عمل کردم ؛چون این تنها کاری بود که تونستمـ برای شعر شهرم انجام بدمـ .
- می رمـ وبلاگ جدیدمـ .
- .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/05ساعت 14:45 توسّط اوهامـ |
|
|
اين جاهوا شبيه دوراهي رفتن است اين چشم هاي تب زده سهم تو و من است اين جا کمي خراب تر از مرز ذهن ها درگير قصّه هاي شب و دل سپردن است دارم شبيه وسوسه اي تازه مي شوم اين دردتوست يا که گناه خود من است؟ هي دود مي شوي جلوي چشم هاي من شايد دوباره فرصت خوب نديدن است حالا... فقط يکي دو قدم مانده تا ابد تا آتشي که از هيجان تو روشن است باران کمي به شيشه ،ترک... شيشه را شکست لعنت به هر چه حسّ رمانتيک مردن است! يک چار پايه تا تب تو باورم کند سيگار...،پک بزن !که زمان پريدن است... (نسیبه متاجی) www.pok7.blogfa.com
تولّدچيز عجيبي است هر سال نا خواسته قد مي کشيم با کيک بدون کيک وکسي لباس هاي ما را کو چک مي کند هر شب که بو نبريم کا سه اي زير نيم کاسه است ... (سیّده گلناز فندرسکی آیتی) www.havva.blogfa.com
به درازي بزرگراهي است براي رسيدن به تو از ميان كوير پهن مي شوم توي ماشيني كه سايه اش دراز مي شود تا شب پهن شود روي كوير باد خارهارا دست تكان مي داد و من چون رهبري از ميانشان به جنگ مي روم با روشن شدن چراغ ماشين شهرت را فتح مي كنم و با يك بزرگراه افتحار زباله ات را جمع خواهم كرد ... (جمال محرّمی) www.moharami.blogfa.com
در هياهوي نا گهان با موهاي افشان زير اين آسمان سرخ با زانوان خسته با هزار غنچه ي گل سرخ مي آيي دستانت آشفته در روياهاي نا شناخته كودكي هايت را لاي روزنامه ي باطله مي پيچي بامنطق بيهوده در مانده مي شوي مرگ هيتلر ، پي نوشته ... تكانت مي دهد به خود مي آيي برمي گردي و زيبا مي شوي... (یعقوب اوژند)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/20ساعت 0:1 توسّط اوهامـ |
|
|
یک زن ،اتاق،پاکتی از عکس های مرد یک شعر روی میز،در حال و هوای مرد زن نامه می نویسد و آیینه می شود این آینه است روبه روی چشم های مرد زن،نامه،شعر،آینه،زن رود می شود یک رود رنگ عشق در جغرافیای مرد من رود می شوم کمی من زخم می شوم من زخم های کهنه ام در ردّپای مرد مستفعلن،مفاعلن،مستفعلن، فعول آهنگ گریه های من در سطرهای مرد مرد آمد و سکوت بود امّا زنی نبود رودی به روی آینه ردّی برای مرد مرد آمد و سکوت بود و نامه ای که خواند: من ترک می کنم تو را محبوبم آی مرد!... (سیّده زبیده حسینی) www.khalvateroshan.blogfa.com
چشمان تو
شهلای
شهر بود
که شب ها شور مرا به شوق می آورد و مژگان تو قاتلم بودند که زنده به خون آلود شدم دود شدم کنار پای" شیوای" رقّاصه مهاراجه ی پاک من! دستان تو عجب هرم تابستان را رقم می زد و گونه های تو گیلاس ها را تو را شبیه بودا نه... بیش تر از آن می پرستمش... تا این جا... تو راوی مزخرف من بودی که شاعرش،رقّاصه اش را حدزد راوی احمق شعر من که نمی دانی چگونه دوستم داری چه قدر دوستم داری که مرا پر کشیدی
(سعیده خواجوند پور)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/09/05ساعت 5:44 توسّط اوهامـ |
|
|
شبی از همین شب ها در کابوس یک واقعه ستاره ام غذای دیو می شود مغزم نیمه ی رگ هایی که نصف النّهار های مبداء شقّه شقّه اش می کنند کسی با تیشه ای خون چکان چشمانی برآمده می رسد با تمام دار و ندارم می توانم در اندیشه ی کفنی باشم که عریان نمانم... (مهدی فداکار)
در دنیا مومن می شوم گناه می کشم عذاب آن بالاها برایم نان و حلوا می پزد نه جانم این قطره ها به ما نمی آید یک وجب سرت را اگر بیندازی لای این سنگ ها پایین آدم ها را نگاه کن از تمام ایمانم چشم های تورا دارم "با بازی برگ ها و سایه هایش" می افتد قطره قطره لای این سنگ ها من ...آهای از تو سرت را به من لای سنگ هابینداز ایمان را قطره قطره آدم... (سمیّه فرّخ نیا) www.inhame.blogfa.com
بيااي آنکه با يادت شب و روزم چراغان شد منم باغ خزان ديده که با دستت بهاران شد دمادم خلوتم سرشار استغناي چشمانت و باز اين طرح رويايي سراسر غرق باران شد به فکر گم شدن بودم در اين انبوه تنهايي که از سمت شکيبايي نگاه تو نمايان شد تو آن نيلوفري هستي که درد بازوان من ازآن روزي که پيچيدي به جانم – زود درمان شد طلوعت خوب يادم هست از شرق غزل هايم که خورشيد از حضور تو ميان ابر پنهان شد قسم بر عشق با يلداترين احساس مي گويم بيا اي آنکه با يادت شب و روزم چراغان شد... (سیّده زهرا حجازی) www.navayeneyriz.blogfa.com
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/07/20ساعت 0:24 توسّط اوهامـ |
|
|
و خطّ خون غرقه ای که رفته تا به دورها صدای جیغ،دست و پا و مرگ هم به زور ها؟ تمام شد؟چه حیف ...من که تازه چرت نور زد دوباره زیر صندلی که تنگ عین گورها- ی جفت هم،سکوت ،شب ،همیشه زجر می کشی تو از صدای جیغ و مشت تو شرور ،حا- ل من وخیم... رفته یا صدای پا به گوش من که مرگ ضجّه می کشد به خون شب سمورها و دست و پای بی ثمر که غرق فیلم له شدی نفس نقس نفس بزن به زورها "به زورها" و مرد که نشسته بین قبرهای مه زده و زن که مه تنیده سرد و بی عبور ،حا- صلی ندارد و تو تیره دست و پات هم تمام شد و قبر...تو نشسته بین مورها و آتشی، زنی که دود و جیغ می شود کمک که تو زغال می شوی میان سرد گورها... (آتنا کوچکی) www.cona.blogfa.com
حتّی سکوت وقت ندارد نگاه هم منها کنیم زمزمه ی حجم راه هم دیگر برای دیدن شب دیر می شود ته می کشید ثانیه ی حجم ماه هم یک نردبان ، یک آینه ، یک خطّ ماهتاب رشدی به قدّ تا به خدا،آه- آه هم مردی شبیه زن که دلش گریه، گریه- های شاید ولی تجسّم فکری... گناه هم باعث شود که ما همه جا بی خبر زهم باشیم خسته در دو لب پرتگاه هم دیگر تمام شد نفسم باز ، باز هم نت نا شکسته مانده و بی سرپناه هم... (سمانه مهدوی عمّارلویی)
گفتم :"بگو" سکوت کرد و رفت! و من هنوز... گوش می کنم... (ولی اللّه پاشا) www.zanoosi.blogfa.com
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/06/05ساعت 0:7 توسّط اوهامـ |
|
|
صیّاد دام را به کناری برد ، شن توی گوش هام پر است انگار هی لب،لب،لب،تکان دادم ...این آبشش که می کشدم این بار آن روزها که کودک تر بودم ،کودک دلش به حال دل من سوخت قلّاب را کشید و رهایم کرد،در آب های راکد و کش دار در رود جا گذاشت پولک هام ...خرچنگ های هرزه کنار من من خسته از تعفّن رودی که باید او مرا ببرد این بار رودی که با خودش مرا تا تو،تا تو که موج بود و غروب و من من بودم و پری دریایی،من بودم و صدف ولی...یک بار یک سایه ی وسیع مرا جان داد یک سایه ای شبیه ...نمی دانم دریا برام رود شدومن هم پر بودم از پری و صدف ...تکرار- من گول چشم های تورا خوردم گفتم که شانه هات مرا دارند نزدیک تر شدم که به آغوشت دستت که ریخت روی سرم آوار صیّاد دام را به کناری برد زن چشم هاش خسته و تنها بود زن خسته بود از همه ی ماهی از رخت چرک،پولک...انگار ساحل پراز گوش ماهی بودمن توی گوش هام پراز شن بود من گول چشم های تورا خوردم این آبشش که کشت مرااین بار...
(نفیسه بالی لاشک) www.katani38.blogfa.com
از کابوس های شبانه ی تو بود که شروع شدم بی هیچ بوسه ای خیس سر از پای تو برنمی داشتم من خیس بودم گرم خیس
باید بودی و می دیدی که خون راه می رفت از جای بوسه هایت روی گونه هایم تا پایین یک حفره ی استخوانی بی گوشت تا پایین یک حفره ی استخوانی بی گوشت باز برای مکیدن و بسته برای مکیده شدن نه ندیدی تو هیچ وقت حتّی کابوس های مرا که از تو شروع می شد... (زهرا نصرالّهی)
به ترانه ای کوتاه
فریبم ده آن گاه با یک نی کوتاه ساندیس خونم را بنوش... (پیمان دانا سرشت)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/04/20ساعت 15:30 توسّط اوهامـ |
|
|
تصویر رقص یک زن عریان کشیده شد نقّاشی عجیب و پریشان کشیده شد یک جسم سرد،خالی از احساس ،بی غرور نازن،کریه،زشت بدین سان کشیده شد نقّاش شعر، چشم خودش خیس می شود یک جفت چشم آبی گریان کشیده شد حالا به روی فرش و در ذهن شعر من طرح گلی درون بیابان کشیده شد یک گل ،غریب توی بیابان و بی نصیب از قطره ها و شرشر باران کشیده شد ناگاه نام تو ،نام تو را ذکر می شوم نام تو روی صورت بی جان کشیده شد با صوت دل نشین صدایت درون شعر سجّاده های پهن فراوان کشیده شد بوی نیاز عشق دو رکعت به یاد دوست بوی اذان تلاوت قرآن کشیده شد راز گلی که سرخ به شعرم نشسته است یا آن زنی که بی سر و سامان کشیده شد نام تو میم-سین-ی-ه -...در آن فضا از حلقه های دود که قلیان کشیده شد این جا به روی تخت و یک حافظ و سپس یک فال تلخ تا ته فنجان کشیده شد...
(علی قمی اویلی)
باران که زد چکمه هایم را خیس کرد گفتم هوای خانه دم دارد نم کشید حتّی مخفی ترین ضلع جنوبی اتاقم کفش هایم را بخشیده ام به او که مورچه های عاشق راله نمی کرد فرقی نکرد چشم های به رگبار نشسته ام سرمه را بی آبرو کرده اند سگ هم پا به این خانه...نه ، تنبور بزن تنبور بزن تنها تر از من سراغ داری؟ آهای پشت کوچ لشکر سیاهی خنده هایت به تکریر مست می لرزند اشتباه نکن حضورم به سکته افتاده است حالا می خندم روی شانه های خالی ات نه...اه... خفه ام کردی به خدا حیثیت مرگ را به بازی گرفته ای بس کن باشد حساب می کنم در چارچوب بی کسی نفسم را پرت می کنم تسلیم تسلیم باران هنوز... می دانم پابرهنه لیز می خورم امّا قول داده تنگ تر کنار روزهای من بنشیند قول داده قول داده... (ساناز مهرگان) www.pelkhayeankaboot.blogfa.com
< |